Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/ashahooc/public_html/index.php(1) : eval()'d code:1) in /home/ashahooc/public_html/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
مقالات – اشاهو https://ashahoo.com وب سایت ادبی Mon, 12 Dec 2022 13:51:04 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.1.16 https://ashahoo.com/wp-content/uploads/2022/09/ficon-100x100.png مقالات – اشاهو https://ashahoo.com 32 32 در باره ی شاهنامه https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/ https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:33:25 +0000 https://ashahoo.com/?p=2291

سرگذشت شاهنامه

یکی نامه  بد از گه  باستان       فراوان  بدو  اندرون  داستان

پراکنده در دست هر موبدی       ازو بهره ای برده هر بخردی

کتابی بود در دوره ی باستان که پراز داستان بود.این کتاب به گونه ی پراکنده در دست موبدان بود. این موبدان , موبدان زرتشتی نیستند. پرستنده , پرستار

یا همان نگهدارنده ی آتش بودند . زمانی که مردم دور آتش گرد می آمدند داستان های این کتاب را برای مردم بازگو می کردند.

بسیاری به این داستانها دل بسته شده بودند.

جهان دل نهاده بدین داستان       همان بخردان و هم از راستان

دلبسته ها همه از خردمندان و راستان بودند.

یکی پهلوان بود دهقان نژاد       دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخست       گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد       بیاورد و این نامه را گرد کرد

موبدان گفتند این داستان ها راست هست و از پدر به پسر نقل شده.

بپرسیدشان از نژاد کیان               وزان نامداران فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند        که ایدون به ما خوار بگذاشتند

چگونه سر آمد به نیک اختری        بر ایشان همه روز کندآوری

دهقان نژاد می پرسد اگر این داستان ها واقعیت دارد چه شد که ما از آن نیک اختری به چنین خواری رسیدیم؟

بگفتند پیشش یکایک مهان             سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید ازیشان سپهبد سخن        یکی نامور نامه افکند بن

پس از شنیدن سخنان مهان ,کتابی به نثر و پر از داستان که پسند خردمندان و راستان بود نوشته شد.

دقیقی

جوانی    بیامد  گشاده      زبان            سخنگوی و خوش طبع و روشن روان

به نظم آرم این نامه را گفت من            ازو     شادمان   شد   دل       انجمن

دقیقی گفت من این کتاب را سرودینه می کنم و دل دلبستگان را شاد کرد.

جوانیش را خوی بد یار بود               ابا بد همیشه به پیکار بود

هنگامی که با بدی در نبرد هستی به دیدگاه دوستداران بدی یا سود برندگان از بدی تندخویی.

یکایک ازو بخت برگشته شد           بدست یکی بنده بر کشته شد

یادمان باشد گفته  پادشاهان دادگر هنگام بر تخت نشستن( بدان را ز بد دست کوته کنم)

و دقیقی در نبرد با بدی است.

در حالی که هزار سرود نوشته بود.کشته شد و کارش ناتمام ماند.

و سخنان استاد سخن پس از کشته شدن دقیقی:

دل روشن من چو برگشت از اوی               سوی تخت شاه جهان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم                  ز دفتر به گفتار خویش آورم

فردوسی بزرگ در اندیشه ی به پایان رساندن کار دقیقی است . او این کار را خردمندانه و آگاهانه انجام می دهد.از آغاز پیدایش این اندیشه در فردوسی بزرگوار تا زمان گزینش این کار را با هم پی می گیریم.

بپرسیدم از هر کسی بیشمار                    بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی                   بباید سپردن به دیگر کسی

می اندیشد که اگر زمان امان نداد کار را باید به دیگری بسپرد.

و دیگر که گنجم وفادار نیست              همان رنج را کس خریدار نیست

زمانه سرای پر از جنگ بود               به جویندگان بر جهان تنگ بود

و نیز می اندیشد که گنج کافی ندارد و کسی خریدار این گنج نیست.زمان جنگ است واین دوره برای جویندگان خرد و دانش بس تنگ است.

بر این گونه یک چند بگذاشتم            سخن را نهفته همی داشتم

فردوسی بزرگتر و خردمند تر از آن است که ناگهانی رای بر انجام کاری دهد.همانگونه که می بینیم

پیرامون آن بسیار اندیشیده است.

ندیدم کسی کش سزاوار بود             به گفتار این مرمرا یار بود

زمانی این اندیشه را پنهان داشتم و در باره ی آن اندیشیدم.

وسر آخربا کسی که شایسته است رایزنی می کند و سپس به گزینش دست می زند.

به شهرم یکی مهربان دوست بود           تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو             به نیکی خرامد مگر پای تو

نوشته من این نامه ی پهلوی               به پیش تو آرم مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست              سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامه ی خسروی باز گو           بدین جوی نزد مهان آبروی

هوده یا نتیجه ی رایزنی با بهترین دوستش دست بردن به سرودینه کردن این کتاب پهلوی شد

و سخن استاد سخن در باره ی گزینش خود

چو آورد این نامه نزدیک من                 بر افروخت این جان تاریک من

و بدین گونه شاهنامه , شاه نامه ها ,همان شاه کتاب ها سرودینه شد .

دوستان

شاهنامه بخوانید. می بینید که در تاریکی ستاره هایی سو سو زنان پیش می آیند و کم کم شما شاهد آتش بازی در آسمان زندگی خود می شوید. جان

و روانتان را روشن می کند.شاهنامه بخوانید

راه یافتن به دل شاهنامه راهی است بسیار شگرف و زیبا.من خودم در گام های نخستین هستم . ادعایی ندارم اما نشانه هایی به من می گویند راه را درست می روم.چون این روزها کوشش فراوان می شود

تا مانای سرودی را تغییر بدهند و یا به مفهوم آن دست ببرند. و من آنی درک می کنم و این نشانه ی خوبی است.

طلا نوری مهر

فروهر و معنای آن

روز شمار

به خشنودی اورمزد
ايرانيان پيش از اسلام بر طبق اسناد تاريخي به نظر نمي آيد مانند امروز ما داراي هفته بوده باشند . در متون ديني ايران روزها
همان ٣٠ روز است آه مي توان به برخي آنان اشاره نمود :
١ – اورمزد ( اهورامزدا )
٢ – وهمن ( بهمن )
٣ – اورديبهشت
۴ – شهريور
۵ – سپندارمذ
۶ – خورداد
٧ – امرداد
٨ – دی به آذر
٩ – آذر
١٠ – آبان
١١ – خورشيد
١٢ – ماه
١٣ – تير
١۴ – گوش و . . .
اين نام روزهاي ايراني درطول ماه است ولي پس از اسلام گفته مي شود آه اين نام براي روزهاي هفته برگزيده شده است :
کيوان شيد ( شنبه ) :
کيوان شيد
مهر شيد
مه شيد
بهرام شيد
تير شيد
اورمزد شيد
ناهيد شيد
روزهای هفته
ایرانی
نخستين روز هفته به نام کيوان شيد نامگذاری شده است که تشکيل شده است از کيوان + شيد . کيوان بعد از مشتری بزرگترين سياره
شمرده ميشود . که ٧٠٠ برابر زمين است . آنرا زحل نيز ناميده اند. شيد نيز به چم ( معنی ) نور و روشنايی است . از اين رو روز
نخست ايرانی حکايت از سياره روشن و نورانی را دارد .
مهر شيد ( يکشنبه ) :
روز دوم از هفته مهر شيد است که مهر آن به چم ( معنی ) دوستی و مهربانی است . در پهلوی ميتر است . مهر برگرفته شده از آئين
هفت هزار ساله ميترايی است . مهر همچنين ايزد عهد و پيمان است و در اوستا آمده است که هيچ چيز بر ايزد مهر پوشيده نخواهد
بود . نامگذاری اين روز به مهرشيد حکايت از تعهدی است که بين مردمان بايد برقرار باشد زيرا در ايران باستان پيمان شکنی و
دروغ بزرگترين گناهان به حساب می آمده است . شيد نيز به چم ( معنی ) روشنايی و نور می باشد .
مه شيد ( دوشنبه ):
مه بر گرفته شده از ماه است که اين نيز از آيين ميترايی کهن ايرانی آمده است . خورشيد و ماه از تنديس های آئين ميترايی بوده است
که نشان از قدرت و پويايی جهان آفرينش داشته است . سومين روز هفته در ايران باستان به نام اين نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا
مه شيد به چم ( معنی ) ماه روشن و نورانی نامگذاشتند .

بهرام شيد ( سه شنبه ):
بهرام برگفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از يکسو نام ستاره مريخ است . بهرام ايزد پيروزی در ايران باستان شمرده
می شده است و انديشه نياکان ما بر اين بوده است که خداوند يکتا ( اهورامزدا ) نيروی هايش را برای اجرا در بين افراد بشر بين
ايزدان ( فرشتگان ) خود تقسيم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پياده کنند . از اين رو بهرام ايزد پيروزی ناميده شده بوده است و
چهارمين روز هفته به نام روز پيروزی روشنايی بر تاريکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهريمن نامگذاری شده است .
تير شيد ( چهارشنبه ):
تير برگرفته شده از تيشتر پهلوی است . نياکان ما تير را ايزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اينگونه می پنداشته اند که
اهورامزدا برای ياری رسانی به کشاورزان و جلوگيری از خشکسالی و باروری زمين و سبز و سالم و پاکيزه ماندن جهان به ايزد
باران فرمان ميداده است که به ياری مردمان برسد . در کل اين روز به نام روز روشنايی باران و خواست پروردگار برای حفظ
طبيعت نامگذاری شده است .
اورمزد شيد ( پنجشنبه ) :
اورمزد نام ديگری از دهها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانايی پروردگار است . اين نام از واژه های پهلوی ارمزد
– هرمزد – اورمزد – هورمزد – اهورامزدا – مزدا گرفته شده است . از اين رو پنجمين روز هفته به نام روز روشنايی خداوند
نامگذاری شده است . از اين رو اين واژه هنوز به گونه ای ديگر در شبهای جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر اين
است که شبهای جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است .
ناهيد شيد ( آدينه ) :
ناهيد همان آنهيته يا آناهيتا است که ايزد آب قرار گرفته است . در اوستا آناهيتا به صورت دوشيزه ای بسيار زيبا – قدی بلند و اندامی
تراشيده نام نهاده شده است و نام ديگر ستاره ونوس نيز آناهيتا يا ناهيد است . در کل روز جمعه روز روشنايی آب و مظهر بخشندگی
و عنايت پروردگار نامگذاری شده است .

WWW.ARIARMAN.COM

سخن عشق از آغاز

]]>
https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/ 0
در باره ی خیام https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/ https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:27:18 +0000 https://ashahoo.com/?p=2288

فلسفه ی خیام و فیتز جرالد به یک نقطه ی عطف فرجام می یابد . اینان حدس می زنند که کوزه گری هست اما این کوزه گر به نقش و نگارهای کوزه چندان دل بسته نیست و به قول خیام ” می سازد و باز برزمین می زندش ” .

جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش

در پاسخ به شرابخوارگی خیام: این پیر می پرست چگونه در تمام علوم زمانه خبره و چیره بود و چرا بزرگان او را” علامه ی زمان” و “حکیم و فیلسوف دنیا “نامیده اند.

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

]]>
https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/feed/ 0
از کتاب “گلچینی از پندهای شاه نامه “ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%84%da%86%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%84%da%86%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:20:57 +0000 https://ashahoo.com/?p=2286

21

فریدون  فرخ*  فرشته  نبود                          ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد ودهش* یافت این نیکوئی                      تو داد و دهش کن فریدون توئی

فریدون نامدار فرشته نبود , اوانسان بود . سرشتش از مشک و عنبر نبود . داد و دهش

به فریدون نیکوئی بخشید , هر کس داد و دهش کند فریدون است.

  • گاهی انسان ها به دلیل کارهای خوبشان چنان بزرگ می شوند که ما فکر می کنیم افسانه هستند. خوب بودن و به درجه ی بالای نیکی و وارستگی رسیدن, دور از دسترس و دشوار نیست. اگر دادگرباشی و بخشش داشته باشی , به بزرگی و جایگاه بالای انسانیت دست می یابی .همان گونه که فریدون فرخ, رها کننده ی جهان از ستم های ضحاک به جایگاه سزاوارش دست یافت.

20*

بیا تا جهان را به بد نسپریم*                           به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار                          همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دیوار و کاخ بلند                        نخواهد بدن مر تو را سودمند

سخن* ماند از تو همی یادگار                         سخن را چنین خوارمایه* مدار

بیا تا جهان را به بدی نگذرانیم و همه کوشش خود را در راه نیکی به کار ببریم . حال که

بدی و نیکی ناپایدارند , بهتر است از ما نیکی بماند. گنج وکاخ های پر زرق و برق برای تو

سودمند نیست . تنها چیزی که از تو می ماند سخن و ادب است . بنیان و ارزش سخن را خوار

نشمار.

  • در این جهان که نیکی و بدی ناپایدار است, هنگامی که همه چیزرفتنی است پس نیکی به جای بگذار. تنها یادگاری که از تو می ماند فرهنگ و دانش است. ارزش فرهنگ و ادب را بدان و از خود نشانه های نیک باقی بگذار.

رها کردن فرنگیس پیران را از گیو ( صفحه ی 155)

168

بدو گفت گیو ای سر بانوان                             انوشه بزی شاد و روشن روان

یکی سخت سوگند خوردم به ماه                        به تاج و به تخت سرافراز شاه

که گر دست یابم براو روز کین                         کنم ارغوانی به خونش زمین

بدو گفت کی خسرو ای شیرفش*                       روان را ز سوگند یزدان مکش

کنون دل به سوگند گستاخ کن                           به خنجر وراگوش سوراخ کن

چو از خنجرت خون چکد بر زمین                    هم از مهر یاد آیدت هم ز کین

بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت*                      ز سوگند برتر درستی بجست

گیو به فرنگیس می گوید که ای  سر بانوان, شاد و جاودان بزی با روان روشن. من به ماه سوگند

 خورده ام و به تاج و تخت شاه سرافراز , که روز کین خواهی اگر دستم برسد زمین را ازخونش

 رنگین کنم. کی خسرو می گوید ای دلاوری که چون شیری ,از سوگندی که خورده ای دست

نکش. اکنون سوگند خود را اجرا کن. گوش او را با خنجر سوراخ کن و زمین را از خونش رنگین

که با این کار هم مهربانی کرده ای و هم به سوگندت وفادار بوده ای. گیو گوش پیران را با خنجر

سوراخ کرد و از اجرای سوگند بهتر , درستی را برگزید.

  • ایرانیان به پیمان و سوگند بسیار پایبند بوده اند. می توان درستی را برگزید و راهی دیگر برای اجرای سوگند و پیمان یافت. اگر ضحاک به پیمان خود با ابلیس گردن نمی نهاد کشنده ی پدر نمی شد که از شکستن پیمان بسیار بدتر بود. برخی پیمان ها از ریشه نادرست هستند مانند پیمان ضحاک با ابلیس که هرچه بگوئی فرمان می برم.

 

45

 

بدیشان چنین گفت سام سوار                         که این کی پسندد ز ما کردگار

که چون نوذری از نژاد کیان                        به تخت کئی بر کمر بر میان

به شاهی مرا تاج باید بسود*                          کسی این سخن را نیارد شنود

من آن ایزدی فره* باز آورم                          جهان را به مهرش نیاز آورم

که خاک منوچهر گاه من است                      پی* اسب نوذر کلاه من است

 

سام سوار پاسخ داد که کردگار این کار , ربودن تخت و کلاه پادشاهی, را  کی از ما می پسندد که

نوذراز نژاد پادشاهان باشد و من تاج پادشاهی برسر بگذارم. کسی یارای شنیدن این سخن را ندارد.

من فره ی ایزدی را به او باز می گردانم و جهان را نیازمند مهرش می کنم. خاک منوچهر تخت من

و رد پای اسب نوذر تاج من است.

 

  • پس از این که نوذر به کژی می گراید , بزرگان از سام می خواهند که تخت و تاج نوذر را از آن خود کند . با او پیمان می بندند که در کنارش بمانند واز او پشتیبانی کنند تا کشور و مردم آسیب نبینند. سام پهلوان است , نگهدارنده ی تاج و تختی که بر داد و دهش استوار باشد. خیانت , افزون خواهی و رشک در دل پهلوانان ایران جای ندارد. او با راستی و دلاوری پیشنهاد بزرگان را به تندی رد می کند و تاج و تخت پادشاهی را , همان گونه که باور اوست از راه کژی و نادرستی به راه راستی و فره ی ایزدی برمی گرداند. فره ی ایزدی, داد و دهش  و راستی و آبادانی.

 

 

]]>
https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%84%da%86%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/ 0
از کتاب “هیچکس نمی داند من کیستم” https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%db%8c%da%86%da%a9%d8%b3-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%db%8c%da%86%da%a9%d8%b3-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:18:13 +0000 https://ashahoo.com/?p=2284

اکتاویوس واشینگتن 15 ساله  Octavius.Washington) )

 

دیروز من در فروشگاه بودم. پسر کوچک سفید پوستی

وارد فروشگاه شد . شیر و کاکا سیاه خواست.همه ی آدم ها

در فروشگاه به او نگاه کردند. با خود گفتم او اشتباه کرده .

منظور او قهرمان است.

اما او دوباره گفت : ممکنه  به من یک کاکا سیاه بدهید. او

به من نگاه می کرد.

حرمتی نیست.

عزتی نیست.

گریک 16 ساله ( Criag . S )

 

به کسی که شاید درک کند مرا

 

این آخرین نگاه من به غروب خورشید است

مرگ من زود فرا رسیده است

دیگر روی ساحل شنی قدم نخواهم زد

آسمان را نخواهم دید

در این شکاف بزرگ بی عدالتی

با حقه ها , نیرنگ ها زندگی کردم

تا توانستم برای بودنم جنگیدم

آری ,من همان گرفتارم

که مغز فانیم بسیار مغشوش است

راه ها بسیارآن جا در جهان بیرون و من سر در گمم این جا

سر در گم و منتظر

تا روحم آتش بگیرد

اوج تقدیر من است اکنون

در جستجوی پیشرفت بیشتر نیستم ,نخواهد شد

پس همین حالا

قلب مجروح و مصیبت زده ام را

 باز ایستان , باز ایستان

عشق من , زندگیم

من  همین حالا

رخت بر می بندم از این نا کجا آباد

16 ساله ( R.c )

سیاه

سیاه ! ما می میریم

سیاه ! تو گریه می کنی

سیاه! من گریه می کنم

آیا سفید مرا می گریاند؟

وموجب مرگ من است؟

چرا ما را می کشند؟

گناه من و تو چیست؟

آه بله!

سیاهی رنگ پوستمان

اما ما فقط

می خواهیم آزاد باشیم

آنها سیاهی ما را می بینند

سیاهی پوست من و تو را

اما روحمان را چه که مشتاق آزادی است؟

آن را نمی بینند

آن ها نمی دانند

آنچه که در ما نمی میرد

شوق آزادی است

 

 

دبلیو. ان این شعر را زمانی که منتظر صدور حکم در کانون اصلاح و تربیت بود نوشت.

 

16 ساله (W.N )

 

زندان- مسیر زندگی

قدم زدن در روز در شب

راه رفتن روی یک خط گچی در مسیر راست

رفتن تا خورشید

راه رفتن روی برف

رفتن

بسیار عاقلانه رفتن

قدم زدن در گل و لای در باران

پیاده روی در مسیر آسان

بی هیچ دردی

راه رفتن به روی آب سخت است

به روی برگ دشوار

اما

دشوارتر از همه

می دانی

قدم زدن در حزن واندوه است

]]>
https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%db%8c%da%86%da%a9%d8%b3-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/ 0
از کتاب ” من غلط نیستم “ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:14:54 +0000 https://ashahoo.com/?p=2282

من غلط نیستم

 

هرطور بود زنگ در را زدم .صدای پای مادر را شنیدم که

از روی برگ ها رد می شد. هنوز پایش رامی کشید. خودم

راجمع و جورکردم. در را که باز کرد پریدم و بغلش کردم :

عزیز دلم –

وارد حیاط شدیم لبه باغچه نشستم:

– وای! اینجا هیچ فرقی نکرده

همه چیزمثل سابق بود فقط پیرتر. حیاط درخت ها  و هم

مادر.اما هوا همان هوا بود تمیز و سبک .چشم هایم را بستم

نفس عمیقی کشیدم. وقتی چشم هایم رابازکردم مامان داشت

هاج و واج نگاهم می کرد. روبرویش ایستادم وگفتم :

-می خوای همین جوری وایسی نگام کنی؟

بهت زده گفت:

– قربونت برم چرا این طور بی خبرو به دست های خالی من

نگاه کرد.

دستم را روی شانه اش گذاشتم . به طرف پله ها رفتیم. مامان

به طرف سماوررفت.من هم به سمت اتاقم .عروسکم آنجا بود

روی دیواربا صورت سیاه ودست وپاهای آویزان .با همان

پیراهن قرمزکه آن سال عید مادر برایش دوخته بود.مادرتا

آخرین لحظات سال پیراهن دستش بود وسوزن می زد.

لباس نو پوشیده بودیم. تمیز و مرتب. پنج تا ماهی سرخ برای

هر پنج تامون. دورسبزه روبان قرمزبسته شده بود.ظرف

آجیل پربود. مامان یک لحظه از اتاق بیرون رفت. پریدم یک

فندق برداشتم وخوردم.تا برگردد دهانم راپاک کردم وعقب

عقب سرجایم نشستم و دامنم را روی پاهایم کشیدم.توپ که

درشد همه هورا کشیدیم .می خواندیم: حاجی فیروزم بله

سالی یه روزم بله. شروع کردیم به رقصیدن و چرخیدن .

گوشه دامنم را که بالا گرفتم مادر دستم را انداخت. نگاهش

کردم باز دامنم را بالا گرفتم . می چرخیدم و به دامنم نگاه

می کردم. صدای خنده ام تو اتاق پیچیده بود. مادر گفت:

– یواش چه خبرته؟

داداشی هم می خندید .مادر فقط نگاهش می کرد .

دستم را روی پیراهن قرمز عروسکم کشیدم.این عروسک

عیدی همان سال بود. بی اختیار به سراغ کتاب هایم

رفتم.هیچ چیز دست نخورده بود. یکی از آنها را برداشتم  و

ورق زدم. “بر باد رفته”.آن را بستم وسرجایش گذاشتم.کتم

را در آوردم و پنجره را باز کردم  و به شاخه های سر به

زیر بید خیره شدم .هوای تازه بوی باغچه نفس عمیقی کشیدم.

پرده اتاقم تا باد به تنش خورد شروع کرد به شیطنت. چشمم

به آینه افتاد.روی صندلی نشستم.دستم را که توموهای مشکی

و کوتاهم فرو بردم نگاهم  به قاب عکس قدیمی  جلوی آیینه

افتاد.خودم بودم با موهای بلند و صاف و روشن.

موهای بلندم را انداختم پشتم وگفتم:

– امشب تولد مریمه مامان. مهمونم

-بازم مهمون؟ کمتر جلوی اون آیینه بشین . بیچاره خسته شد

بس که تو رو دید.

-اااه !! باز شروع شد؟ خیلی دلش بخواد که من و ببینه.

_-همینه این قدر حرف دنبالته دیگه!

آمد بالاسرم ایستاد.

– پریشب که هر چی گفتم با این پسره احسان اینقد بحث نکن

گوش نکردی دیدی که خاله ات و شوهرش چیا که نگفتن!

-به من چه اونا فکرشون خرابه .خیلی ادعاش میشه دیدی که

چه جوری سوسکش کردم.

-آخر عاقبت خوشی نداره این کارا

-واااای کشتی من و. کدوم کارا! حرف زدیم بابا حرف

… -من همه حرفم اینه. مردم

از رو صندلی بلند شدم حرفش را بریدم و گفتم:

-مردم ,مردم, مردم! آخه بابا این مردم کار و زندگی ندارن

هی سرک بکشن تو زندگی من.

روبرویش ایستادم دستم را به کمرم زدم :

-نکنه خواهرزاده خودت یه چیزیش میشه؟

با صدای آروم تری گفت:

-مادر مردم مریضن, هزار جور حرف می زنن ! یادت نیست

با حرفاشون چه آبروئی از مریم دختر اختر بردن ؟

-یعنی تو میگی به جای ادمای مغز مریض, ما بریم دکتر؟

شیشه ی لاک هایم هنوز روی میز بود. لاک قرمزم را

برداشتم و روی  یکی دو تا از ناخن هایم زدم. درش را بستم

و روی میز انداختم. روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را

بستم.صدای فریادش در گوشم پیچید:

-نخند. ندون . سنگین باش . چقدر جلفی تو. چرا به اون نگاه

کردی؟ این چیه پوشیدی؟ چشم هایم را باز کردم .بلند شدم

سرم گیج می رفت. به زور خودم را نگه داشتم که نیفتم.

چشمم به مادر افتاد.کنار در ایستاده بود و زیر چشمی نگاهم

می کرد.آمد و کنارم نشست:

-هی بخند ,هی لودگی کن . چشات دروغ نمی گه دختر.

دست هایم را گرفت نگاه کرد. با ناخنش روی ناخنم کشید:

– مگه تو نماز نمی خونی ؟

همان مادر بود با همان نگاه . خندیدم خودش هم خنده اش

گرفت.چادرش را زیر بغلش زد و در حالی که از اتاق

بیرون می رفت گفت: بیا چاییت سرد شد.

چای که می خوردیم گفت: چشم کف پات مث همون موقع ها

خوشگلی و شیرین . فقط… خندیدم اما بغضم را فهمید.همه

دردهام داشت از تو چشم هایم بیرون میزد. اما لب هام به هم

دوخته شده بود.کنارش نشستم  سرم را انداختم پایین :

-آخرش من و انداختی تو یه مریضخونه با یه مشت از همون

آدمای مریض

-کی ؟ من؟

-نه مادر! نه

مغزم داشت می ترکید.هر چی درد داشت روانه چشم هایم

کرد. فقط زار می زدم مادر در اشک هایم  در صدایم گم شد.

وقتی پیدا شد که من سبک شده بودم و اومثل صاعقه زده ها

غم تو چشم هاش پشتم را لرزاند.خدایا چکارکردم.ازجا

پریدم. .اشک هایم را پاک کردم .دست هایش را گرفتم وبه

چشم هایش زل زدم :

-تا حالا دیدی من بشکنم. نترس .

نگاهم کرد.

-من غلط نیستم

با صدائی گرفته گفت:

– نه نیستی

سرم را روی سینه اش گذاشت. جائی که نقطه پایان همه

دردهایم بود. نفس راحتی کشیدم. بلند شدم و به اتاقم رفتم

روی تخت دراز کشیدم و به صورت عروسکم خیره شدم .

او به من می خندید.

حرف های ناگفته

از تاکسی پیاده شد. در را محکم بست. سرش را بالا کرد.

 مرد را پشت پنجره دید. فورا سرش را پایین نداخت. محکم

 تر قدم برداشت یعنی خیلی مصمم هستم. آن قدر عصبی بود

که پاهایش به زمین کوبیده می شد. با شتاب پله های تیز و

 سنگی دفترخانه را با پاشنه های باریکش دوتا یکی بالا رفت.

 در اتاق انتظار, او را دید روی صندلی زوار دررفته ای

 نشسته و سرش پائین بود. آرنج هایش را روی زانوهایش

 گذاشته بود و انگشت هایش را به هم گره کرده بود. سخت

در فکر بود. زن را که دید از جا پرید. صورتش بر افروخته

شد. نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. زن انگار که او را

ندیده است صندلی ها را بر انداز کرد و روی صندلی سالم تر

 کنار پنجره نشست. به بیرون نگاه کرد. سکوتی سنگین

 فضای دفتر را پر کرده بود. قیافه هاشان داد می زد که پر از

 حرف های ناگفته اند. حرف های نگفته ای که حالا حتما

تبدیل به فریاد می شدند, البته اگر فرصت شنیده شدن پیدا

 می کردند.

آبدارچی با سینی چای وارد شد. در حالی که دستمالی روی

 شانه اش بود. صدای کرت کرت کفش هایش آن ها را به

 خود آورد. سینی چای را روی میز گذاشت.

-بفرما چایی

مرد با بی حوصلگی نگاهش کرد.

-بخور آقا

تلفن زنگ خورد. آبدارچی گوشی را برداشت.

-سلام! آره ! چی بگیم آقا

بعد از مدتی که گوشی در دستش بود گفت:

-تا پاشون به این جا نرسیده فک نمی کنن که. همچی که میان اینجا….

سرش را برگرداند.

-خانوم چاییتون یخ کرد.بخور بابا جان

و ادامه داد:

-همچی که میان اینجا تازه میرن تو فکر.

 زیر چشمی به زن نگاه کرد. بعد از تلفن کنار مرد روی

 صندلی نشست.

-ما چن ساله اینجائیم. خیلی چیزا دیدیم. دیدیم که بعضیا چه

 جوری با توپ پر میان و فک میکنن خلاص میرن. دیدیم که

 میان می خوان برگردن اما بعضی وقتا دیر میشه دیگه

نمیشه. بستنی فروشی این پائین و دیدین؟ خیلیا میرن اونجا

 قبل از طلاق. میرن بستنی می خورن. حالا بسته به خودشون

 یا میان بالا امضا می کنن اینم میشه آخرین بستنی شون , یا

میرن خونه شون.

به مرد نگاه کرد و خندید.

-نون ما رو آجر می کنن. ارزش امتحان کردن داره.

 به زن نگاه کرد.

-نداره؟ از ما گفتن خود دانید

 و به آشپزخانه رفت.

لحظاتی به سکوت گذشت. مرد از جا بلند شد به زن نگاه

 کرد. بی آن که حرفی بزند کیف زن را از روی میز برداشت

 تا زن خواست حرفی بزند رویش را برگرداند و از پله ها

 پایین رفت. زن لحظه ای مردد ماند. بعد به دنبال او راه

 افتاد.

  داستان واقعی

 

بیچاره عروسک

 

با آن که از پارچه ساخته شده بود جنس محکمی داشت. با این

 همه بلا که سرش آمده بود هنوز چند نخ کاموای مشکی به

 فرق سرش چسبیده و روی شانه اش افتاده بود.

زن در اتاق را به هم زد. می لرزید .به طرف گنجه رفت.همه

 چیز را به هم ریخت.زیر لباس ها را گشت.آنجا نبود.نشست

 و طبقه پایین را  به هم ریخت.اززیر خرت و پرت های

گنجه عروسک را بیرون کشید.گریه کنان به سرو صورتش

می کوبید.دست و پاهایش را می کشید.آن قدر که خسته و

 بیحال شد.

مرد سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد:

– کدوم گوری هستی؟ تا میام حرف بزنم غیبت می زنه.

زن از اتاق خارج شد و از پله های شکسته به طرف حیاط

 پایین آمد. سال ها بود که زن در این اتاق کوچک و محقر

 تنها زندگی می کرد.و مرد در آن طرف حیاط در اتاق

مهمانخانه شان.

تا چشمش به زن افتاد فریاد زد:

– آره دیگه! طاقت نداری حرف حساب بشنفی.

همانطور که شلوارش را روی شکمش بالا می کشید گفت:

 -خبر مرگت یه شام خوب درست کن امشب مش حیدر شام

اینجاس فمیدی؟ و در کوچه را به هم زد و رفت.

زن پایین پله نشست. با گوشه ی دامنش اشک هایش را پاک

 کرد.پله ها را به سختی بالا رفتو وارد اتاق شد.چادرش را

 سر کرد. زنبیلش را برداشت.و زیر لب غرید:

-گور مرگش برم شام درست کنم که میاد بونه نگیره.

به در گنجه نگاه کرد و از اتاق خارج شد.

 

 

بستی تو تا بار سفر…

 

باد و باران آن قدر شدید بود که نگه داشتن چتر امکان

 نداشت. کنار خیابان دستم را تکان دادم و در دل آرزو کردم

نگه دارد. نگه داشت اما چنان ترمز شدیدی کرد که هرچه آب

 کثیف جلوی پایم بود به لباسم پاشید. انگار با گل و شل دوش

 گرفته بودم. با دلخوری در تاکسی را باز کردم و نشستم و

 در را محکم بستم.

! -آروم خانم ! درو شکستی

با اخم نگاهش کردم لباسم را نشانش دادم. تا خواستم حرفی

بزنم گفت:

-ای بابا حالا مگه چی شده خوب بارونه دیگه!

چپ چپ نگاهش کردم. محکم روی داشبورد کوبید و گفت:

-این فلک زده  تو بارون همش گل و شولیه  صداش آخه در

میاد؟ اونوقت…

کلافه شده بودم.حرف زدن فایده ای نداشت . به حال خودش

بود. صورتم را به طرف بیرون برگرداندم. زیر لب آواز می

 خواند.

بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما خاموش و سرده…. به به

چه بارونی. می گم اونقدا هم بد نشدا , اقلکن لباساتون شسه

میشه عینکش را جا به جا کرد و از بالای عینک به من نگاه

کرد برگشتم چیزی بگویم. انگار تازه دیدمش. لاغر اندام با

 لباسی ساده به سادگی خودش. چهره محجوبی داشت.

-دلخورین هنوز؟

خنده ام گرفت اما خودم و جمع و جور کردم و باز به بیرون

 نگاه کردم. چراغ قرمز شد یه دستمال برداشت و از ماشین

 پرید پایین. شروع کرد  تند وتند شیشه جلو را پاک کردن

… -دوست دارم مدونی که این کار دله

ماشین های دور و بر نگاهش می کردند. روی صندلی که

 نشست خیس آب شده بود.

ببخشینا  ما این موقع ها ماشینمون و نشوریم کی بشوریم؟

نگاهی به من کرد.

ای بابا…. خله خوب پول خوشویی لباستون با ما خوبه…

راضی شدی؟ برگشتم نگاه تندی به او کردم.

-خو چیه؟ دوباره زد زیر آواز

گفتم:

– نگهدارید لطفا

-ای به چشششششششششم , کنار خیابان ایستاد.

پیاده شدم  خم شدم  در حالی که کیف پولم را در می آوردم

پرسیدم:

– چقدر میشه؟

به اندازه خوشوئی لباستون . خندید گاز داد و رفت و دوباره

 گل و شل  زیر چرخ ماشین پرخید و….راست می

گفت , حالا دیگر واقعا باید لباس را به خشکشویی می دادم.

]]>
https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/ 0
از کتاب “و زمین هیچ نگفت” https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%da%af%d9%81%d8%aa/ https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%da%af%d9%81%d8%aa/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:12:40 +0000 https://ashahoo.com/?p=2280

دوست می دارم

لحظه ی با شکوه مرگ برگ

سقوط  قطره ی باران دراقیانوس

و فرو رفتن آن در خاک صبور صحرا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

لحظه ی با شکوه مرگ من

جدایی تار از پود پود از تار تنم

به دست خاک سرد بی ریا

برای نو شدن تازه شدن را

دوست می دارم

دوباره  می رویم می شکفم

شاید درقلب گلی

در چه جاری می شوم؟

کاش در پروانه

یا زلال جویبار

در غنچه ای بسته دهان

تا حرف هایم گل کند

جدا از تن بیجان سفری در پیش است

می توانم ذره ای باشم دربکر طبیعت

گلبرگ یا برگ یا جنگل انبوه سپیدار

می شود در شاخه های بید مجنون سرنگون باشم

هر چه باشم… حال و روزم هر چه باشد

بهتر است آدم نباشم

می توان زردی برگی بود  در پاییز

یا شراب قرمزی در آلبالو یا که گیلاس

می توان دانه ی برفی بود حتی

سپید سپید  ترد ترد

یا شبدری تازه که کوچک بره ای

می جود آن را

آب و فواره و بوی گل

هر چه باشم باشم

بهتر است آدم نباشم

سایه ای بر سر عالم همه عالم

عشق باشم عشق

دوست می دارم

پر شدن از خویشتن را

خویشتن  خویشم

خدا را

دوست می دارم

طلا  91

من وتو

تو از جنس مرداب و ساکن به یک جا همیشه

من از جنس  رودم  خروشان و پویا  همیشه

تو  آن  گرگ وحشی   به   دنبال بره دویده

من  آن  دشت  پهناورم   بره  در آن  لمیده

تو  پروانه  مصلوب کرده  به  سنجاق  کینه

من  آنم  ز شوقش  دلم  پر کشیده  ز سینه

تو  ویرانگری  مثل طوفان مخرب  همیشه

من اما نسیمم  به  گلها  وزان  و به   بیشه

تو   اوج   سکوتی  و من  آشنا  با   ترانه

نه هم کیش و هم مسلکی تو نه با  من یگانه

86   طلا

در پاسخ شعر بانو السمان شاعره ی سوری , متن زیر را نوشته ام. نخست شعر بانو السمان

به خانه من اگر آمدی

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه!

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم، تا به هوس نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها،

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی شان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را

بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم، گویا

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه «حجاب» کمی بیاندیشم

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم … بدوزمش به سق

این گونه فریادم بی صداتر است

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد

 به جایی که عرب نی انداخت

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی برایم بگیر

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغض ام را در گلو خفه کنم

یک کپی از شناسنامه ام را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم

ترا به خدا

اگر جایی دیدی حق می‌فروختند

برایم بخر… تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حق ام را بخورم

سر آخر اگر پولی برایت ماند،

برایم یک پلاک بخر به شکل گردنبند،

تا به گردنم بیاویزم و رویش با حروف درشت بنویسم

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یك انسانم

غاده_السمان شاعر سوری      

ما همیشه انسانیم

 

من انسانم و تسلیم نمی شوم

زیبایی و عشق از آن من است

 که با تو قسمت می کنم

با تو که چشمت زیبا بین است

و قلبت سزاوار عشق

تو نیز انسانی مانند من

سرشار از احساس

اگر به خانه ی من آمدی

با یک بغل گل بیا گل سرخ و گل یاس

که بدانم دوستم داری

گلها را به پایم بریز و مرا در میانشان بنشان

من و تو انسانیم

گل مارا از گل سرشته اند

و هیچ نگو…

زیرا چشمانت فریاد می زنند عشق را

برایم بستری از گل بساز

بستری از مهربانی از عشق از راستی

ما ” همیشه انسانیم”

     87  طلا

 

آرامش

 

کودکیم مرا به دشت می کشاند

به دشت شقایق ها و نرگس ها

رنگ ها نوازشگر چشم

عطر گلها شمیم هستی بخش

می شود آیا؟ به زیر این چمن ها خفت آرام

می شود آیا ؟  نگاهی داشت بر طاق بلند آسمان

می شود قلبم لگد مال قدم های ظریف کود کان باشد؟

دیدگانم هم تما شاگر پرواز پرستو ها؟

می شود آیا به زیر این چمن ها خفت آرام؟

در دل سرد و سیاه خاک

می شود آیا؟

آرام گرفت؟

آرام؟

طلا   88

 

]]>
https://ashahoo.com/%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%da%af%d9%81%d8%aa/feed/ 0
در باره ی فرهنگ https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af/ https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:08:59 +0000 https://ashahoo.com/?p=2278

 
 
فرهنگ

فَرهَنگ یک مفهوم گسترده‌است که شامل ارزش‌های اجتماعی و هنجار‌های موجود در جوامع بشری و همچنین دانش، باورها، هنرها، قوانین، آداب و رسوم، توانایی‌ها و عادت‌های افراد گروه یا جامعه می‌شود.[۱] ادوارد بارنت تایلور (۱۹۱۷–۱۸۳۲) فرهنگ را، مجموعه پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، عادات و هرچه که فرد به عنوان عضوی از جامعه خویش فرامی‌گیرد تعریف می‌کند.[۲][۳] هر منطقه از هر کشوری می‌تواند فرهنگ متفاوتی با دیگر مناطق آن کشور داشته باشد.[۴] فرهنگ از راه آموزش، به نسل بعدی منتقل می‌شود؛ در حالی که ژنتیک به وسیلهٔ وراثت منتقل می‌شود. همچنین فرهنگ راهکارهای شایع موجه در یک جامعه است برای رفع هرگونه نیاز واقعی یا غیر واقعی. فرهنگ همواره نرم‌افزار است و تمدن شامل آن و سخت افزارهاست؛ مثلاً گفتگو به زبان فارسی یک راهکار است بر رفع نیاز رو در رو سخن گفتن و زبان انگلیسی راهکاری دیگر برای مردمانی دیگر برای رفع همین نیاز است.

فرهنگ، راه مشترک زندگی، اندیشه و کنش انسان در یک جامعه است. فرهنگ، دربرگیرندهٔ این چیزهاست:

  • سازگاری کلی با نیازهای غریزی و فطری و اقتصادی یا محیط جغرافیایی پیرامون؛
  • سازمان مشترکی که برای فرونشاندن نیازهای اجتماعی و سیاسی که از محیط پیرامون برخواسته‌اند، پیدا شده‌است؛
  • مجموعهٔ مشترکی از اندیشه‌ها و دستاوردها.
رخت زیبای کردی
رخت زیبای کردی

هر يك از “سين” هاي سفره هفت سين نماد چه چيزی هستند ؟

دكتر ميرزايى جامعه شناس در باره ی هفت سین مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرند.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى – جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى.

جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.

به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.

اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و…» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:

اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).

اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.

شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.

به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه «سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.

البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)

خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:

سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است.

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.

درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان  ۲۰  روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.

شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و… را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.

چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.

در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيك‌بختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است.

 

برخیز که می‌رود زمستان         بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه           منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار        زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز           در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق                در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند                    در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز                 و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار              بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست           آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست       بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست      سهلست جفای بوستانبان

رخت زیبای گیلکی
رخت زیبای گیلکی
]]>
https://ashahoo.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af/feed/ 0
واژه های پارسی https://ashahoo.com/%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/ https://ashahoo.com/%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/#respond Mon, 19 Sep 2022 13:00:12 +0000 https://ashahoo.com/?p=2275

 

 

گل محمدی — گل گلاب

حافظه — یادمان

نوشتن واژه ها — گردآوری واژه ها

محصول — فرآورده

حافظه — یادمان

نوشتن واژه ها — گردآوری واژه ها

محصول — فرآورده

منابع طبیعی — داشتمان های زیست بومی

وقتی که — هنگامی که

منابع آبی — آب کان ها

گوش کردن — گوش سپردن

کیفیت و کمیت — چونی و چندی

با احترام محترما — ارجگزارانه ارجمندانه

فیلم — نماگهی

صدا و سیما — ندا و نما

ماشالله (اگر خدا خواست) — نوم خدا

یارستن — یارایی داشتن

گاو صندوق (گنجه)  — گنجورخانه

حلال و حرام — روا و ناروا

خانه — سرای

اتاق خواب — خواب خانه

صندلی ( از چوب صندل نام تازی) — چارپایه کرسی

بیهق — سبزه وار

حبوبات— بنشن

سلامت — تندرست

وقت بخیر — هنگام خوش

حسن ختام — فرجامین سخن

فرهنگ سازی — فرهنگ نمایی  روشنگری

فی البداهه — ناگهانی بیکباره

عالی — شاهکار

ضرب المثل — زبانزد

وقت بخیر — روز خوش

انشاالله — به امید خدا

ماشاالله — نام خدا  نوم خدا

راجع به راجب — در باره ی

جزر و مد — آب خیز آب خفت

پروسه — فرآوری

درمان در امان — چاره کردن

دیبا — اتلس

ساحل — کرانه

یادش بخیر — یادش خوش

لباس — رخت

دری وری نگوییم — دری زبان ماست

امضا — دستینه

قدم به قدم — گام به گام

درشکه (روسی) — کالسکه

شبستان —-شب + استان

انعکاس — بازتاب ,بازتاب صدا— پژواک

بیمار — بیم + آر

ولی و اما — مگر

حنجره نواز — گلو نواز

بلافاصله — بی درنگ

غلط — اشتباه

صاحب — دارنده

صحبت — گفتگو  گپ زدن

خیلی — بسیار

گواه گیران — عقد کنان

طول می کشد — زمان می برد

خاموش — ساکت ( آتش را آرام کن)

درس گرفتن — آموزش گرفتن

خاطره — یاد

با احترام محترما — ارجمندانه

جدا — سوا

عید — جشن

هویت —شناسه

طیاره — هواپیما

فیلم — نمایش

رهسپار شد — رهسپار گردید

پایورزی — پشتکار داشتن ( مثبت)

پا فشاری — (اصرار) ( منفی)

تفسیر اوستا — زند اوستا

خر — حیوان

الاغ — فردی که سوار بر خر نامه می رسانده

پیرامون — پیراستار

هوش — جان هم معنی می دهد

فریبا — پریوا

دژم — خمار

سروش — آگاهی از درون وبیرون

ایران — از آن ایر

توران — از آن تور

کنار رود — رودبار

پارس — اهل پارس

پارت — پارتیزان پهلوان

فرق نقد و انتقاد و پژوهش — نقد و انتقاد خرده گیری برای زنده ها و پژوهش برای زنده ها

سترون — نازایی

مشروع — شرعی رژیم مشروع است اما نارواست

سقف — آسمانه

اثر — نشان

الکتریسیته — کهربا

جرقه — درخش

طولانی — دراز

افراط و تفریط — فزون خواهی و کم خواهی

بعد — سپس

تاخر و تقدم — پساپیش

تقابل — رویارویی

خیام خوانی — خیام سرایی

خوش لباس — خوش پوش

خوش سلیقه — خوش پسن

ماشین لباسشویی — ماشین رختشویی

نجاری — درود گری

صدا کرد — آواز داد

محل — برزن

اذیت — آزار

عادلانه — دادگرانه

باره — اسب , دیوار

اول اندیشه وانگهی گفتار — پیش اندیشه سپس گفتار

شعر — چکامه چامه سرود

صدا و سیما — ندا و نما

شاعر — سراینده ( مرد و زن)

نقاشی — نگارگری

نقش — نخش

عکس — نگاره

عکس — فرتور

تقریبا — نزدیک به , پیرامون

انیمیشن — نما گردان

محیط زیست — زیست بوم

آگهی — نماهنگ

نتیجه — هوده (بی نتیجه — بیهوده)

حامله — باردار ,میوه دار

ولیعهد — اورنگ جو

صفحه — رویه

مراسم مرده — پرسه

عرب — رساگو

کاریز — کاه ریز

مرد و زن — همسر ( کاربرد فقط در ایران)

برگشتن — روی برگرداندن

باز گشتن — از جایی باز گشتن

سوال و جواب — پرسش و پاسخ

نهفته — چیزی که در نهان است ( نهان — جای)

گبر — بزرگ (زن و مرد)

دیو — اندیشمند بد کنش

جناب — برای زن و مرد بکار می رود

کمیت و کیفیت — چندی و چونی

مصنوعی — دست ساخت

دفاع — پدافند = پد+ آفند(آفند = حمله)

سپهسالار — سالار سپاه

اسیر — بندی دربند

حمله — یورش

حرص و طمع — آز

عدالت — دادگری تعداد — شمار

لختی — دمی

نگاه — چشم براهی , نگهبانی, نگاه کردن

شراب — می , باده (شراب ایرانی نیست)

سزارین — رستم زاد

حامله(حمال) — باردار, میوه دار

فلات — پشته

یادش بخیر — یادش خوش

ناعادلانه — نادادگرانه

هویت — شناسه

خزانه — گنجور

مدیر — گرداننده

دعوت — فراخوان

تیمارستان — تیمار + استان

بیمارستان — بیم + آر + استان

من — اندیشه

وهومن — اندیشه نیک

خوشبخت — خوش زندگی

رقابت — چالش

قناد — شیرینی پز

کوچک و بزرگ — خرد و کلان

کوچکتر و بزرگتر — کهتر و مهتر

صدا —  آوا

کشف — یافته

انتقام — خون خواهی

جراحی — کارد درمانی

اتوبان — شاهراه

رقابت — چالش

عسل — انگبین

سکنجبین — سرکه انگبین

وهومن — اندیشه نیک

دژمن — دژ + من — ضد اندیشه

آذر— آتش

آگر — آتش

سرحد — مرز

شهید — جانباخته

قنات — کاریز کاه ریز

نقاشی — ارژنگ

مانترا درمانی — سرود درمانی

برق — کهربا

پرانتز — دو ابرو

کروشه — دو ابروک

جل اثقال — گران کش

آمبولانس — کسل کش

رامشگر — آرامشگر

نماز — نمیدن دستها فراز و سر خم

خوردن — بهره ور شدن

سر به فلک — سر به آسمان

باره — اسب دیدار

تخت گاه — پایتخت

خدایگان — کسی که جایگاه پادشاهی دارد

گردنکش — به چم مثبت زورمند

میان کیانی — اسب کیانی

کوچه علی چپ — خودش و به اون راه میزنه

منشی — دستیار

بخت — ستاره شناسی  سرنوشت

فرهنگ — انسانی گری

گل نوشته — کف نوشته

تیوری — گمان

خوشبختانه — خوش بیارانه

بدبختانه — بد بیارانه

بانو — روشنایی — نبود ترس — دید را باز می کند

فرضیه — اثبات که می شود— علم

فوق العاده — بی مانند شاهکار

آیین — از زبان اشاره تاگفتگو تا اکنون که موبایل است ( تغییر می کند)

فرهنگ — زمین است بنیاد است ( کوه آب ساختمان ها تغییر می کنند نمادی از آیینند)

فرهنگ دیده می شود بازتاب دارد اندیشه باز تاب دارد

جالیز — پالیز

پلیس ( شهر ) — پاسبان شهربانی آگاهی کار آگاه کلانتری (کلان = بزرگان)

منی — از روی اندیشه (مثبت)

منی — خودپسندی (منفی)

سیزده بدر — سیزده به در

قصر — کاخ

فاضلاب — پساب

پیش — روبرو

نزد — نزدیک

حافظه — یاد  ویر

تقصیر — گناه

اسباب کشی — کوچ کشی

برتری گزینی بهتر از بیشتری گزینی

تحت الشعاع — زیر فروغ

خواهشا — با خواهش

سحر — پگاه

عجیب — شگفت انگیز

تازی — تازنده

تازی — طایی( حاتم طایی) نام مکان — تازی = عربی

وقت بخیر — روزگار نیک هنگام خوش

دفعه —بار

ادامه دادن — دنبال کردن

عبور و مرور — آمد و شد

نذر — نیاز

اشوان — جمع اشو

سروش و اشا — آرمان نیک

جوهر کلام — گوهر کلام

برز  ورز یکی هستند — برزگر ورزگر

کیوسک — کوشک ( بخشی از کاخ — ییلاقی)

مربع — دوپهلو

مکعب — سه پهلو

ایندرا گاندی — نامش را از شوهرش گرفته دختر نهرو است

چینی ها 6500 نشانه در زبان خود دارند

افسر — تاج

اورنگ — تخت

اورنگ جو — ولیعهد

تمایل — گرایش

مراقبه — مدیتیشن — خود آرامی  رامشیدن

سهم — بهر

زن به زبان کردی — ژن

موبد — ویروس ( در سلول رسوخ می کند)

آریایی — شریف درستکار

لهراسب — اسب تندرو

فرخ — رخش فر دارد

تور — روباه است نه گرگ

پرستنده — پرستار غلام عرب نیست پیراستار کسی که پیرامون می ایستد

جر اثقال — گران کش

دین ایرانی — دینا وجدان

دین عرب — عقل چارچوب دارد عقل بسته است خرد باز است

ولیعهد — اورنگ جو( جویای تخت)

ولیعهد — دیهیم جو ( جویای تاج)

نازا — سترون

استر — حیوان نازا

72 تن — کمر بند لباس بچه های زرتشتی  از سه طناب 24 تار تشکیل شده که میشود 72 به این لباس کستی یا کشتی می گویند

آران — آذربایجان شوروی

هگمتانه — جای گرد آمدن

فرق — توفیر

مراسم — آیین ها

دیروز – پریروز – پس پریروز- پسین پس پریروز

فردا – پس فردا – پسین پس فردا

اندک — هندک (پهلوی )

زاد — زات  زاییدن

حرم  با سه فتحه — حرمت داشتن

سیاه زنگی — سیاه زنگباری اهل زنگبار

فرنگی — فرانسوی

ایده آل — آرمانی

افغانی اشتباه است — افغان یا افغانستانی

تیمور لنگ — امیر تیمور

غرق( خفگی) — شناور (پروازدر آب)

بعد — پس از آن

دایه — دا (لری) مادر

بدن — خواهد شدن

قلعه بزرگ — دژ

می پخش کردن — می گساری

زنبور عسل — مگس انگبین

سه بعدی — سه نما

متر مکعب — سه پهلو

متر مربع — دو پهلو

پذیره — پیشباز

حوض — آبگیر

غم و اندوه — سوگ

عزاداری — سوگواری(زیرا ایرانیان باور به رسایی دارند)

جسد — لاشه

زلزله — زمین لرزه

رقابت — چالش (چلنج)

چهاربهار — چاه بهار اشتباه است

اقامتگاه — بوم گردی ( بومگرد سرای خیام)

رسا و نارسا) ( گویا و ناگویا) — فعل لازم و متعدی)

تسبیح — گردنبند

از دور — دورانه

سنگفرش — سنگپوش

اسیاب بادی —- اسیای بادی ( اسیاب = اسیای ابی)

کجاوه — کجاونگ  کژاونگ

معلومات عمومی — آگاهی های عمومی

فلز — توپال

جو گیر شدن = ورم سقف دهان حیوان وقتی جو گیر می شود

جو گیر = از روی احساسات عمل کردن

شرم آذرم = ادو واژه ی ایرانی

اوژن = افکن

آب زیر کاه =  آب زیر کاه دیده نمی شود

سام نریمان = نریمان نام پدر

فردوسی توسی = فردوسی اهل شهر توس

معطل — درنگ

کنش (کردن) کنش با کسره( کندن)

میل (500 متر) فرسخ( 6000 متر)

ملکه ی ذهن — شهبانوی جان

کاساندان — دانه ی انار

محسوب — برداشت  گمان

عبور و مرور — آمد و شد

مصاحبه — همراهی

جنگ — کارزار  کاری که زار است کار بد

مرور — بازنگری

دی — یکی از نام های اهورامزدا

کنیزک  یاکنیجک — دختر کوچک دوست داشتنی

بسیار یزرگ — کلان(کلانتری)

تلیت — ترید

تکرار — بازگویی باز نویسی

خصوصیات — فروزه

درب — در

فکرمی کنیم — می منیم

پیامبر — پستچی

نیهیب — ترس به زبان پهلوی

در اتومبیل — پس پس پس واپس واپس بس

آرشیتیکت — از آرش می آید

لر — تند و تیز

لهراسب یا لهراسپ — اسب تند و تیز

خوشبختانه — خوش بیارانه

پرستیدن — پیرامون ایستادن

حرام وحلال — روا و ناروا

حرام — حرمت دارد

اولین — نخستین

دومین — دو دیگر

سومین — سه دیگر

بذر — برز ( برزگر)

قیمت — بها ارزش

ظاهر — دیدار

لشکر و لشگر هر دو درست است

خرخر — موزیک خواب

نمودن — نمایش دادن

کیسه ی کرفه — کیسه ی کردار( لباس سدره = پشت کارهای بد را می انداختند که دیگران می بینند و جلو کارهای خوب زیرا ما فقط کارهای خوب خود را می بینیم)

انگشتر — انگشتری

طلافروشی — زرگری

حد — اندازه

ادامه — دنبال — پی

صدا — بانگ

خاطره — یادواره

محصول — فراورده

فریاد — به یاد فر من باش

عصر — ایواره سر شب

گیومه — دو ابروک

بجا — روا

به جا — به جایی

الله الله — آوخ آوخ

توانایی — پایاب

ضرب المثل — زبانزد

نقشه — نخشه

رکیب — رکاب

رکیب — عربی به چم دو سوار

عرض ادب و احترام — درود

صدات کردم — بانگت زدم  جارت زدم

ترجمان — ترگمان

ظهر — نیمروز

نیمروز — سرزمین سیستان و بلوچستان   جنوب

دیکتاتور — دیکته می کند ستمگر نیست

ستمگر— به جای دیکتاتور به کار ببریم

طبق — خوانچه

زیارت — نیاز

خواهشا — با خواهش

عقب — واپس

لعنت — نفرین

بذر — برز(برزگر)

سرا — جایی که بسر می بریم سر آ

سال کبیسه — سال وخیزکی

بهداشت — به داشتن

رقص — دست افشانی

حتما — بی گمان

مطمعننا — بی گمان

صبح — بامداد

تاخیر — دیرکرد

بعضی اوقات — گاهی

غلط مصطلح — اشتباه همگانی

عادت — خو

قرن — سده

نوستالژی — گذشته گرایی , نگرشی به گذشته

عقب عقب — پسک پسک

بلافاصله — زود, بی درنگ

معلوم — پیدا

خاطرات — یادمان ها

مشورت — رایزنی

حبوبات — بنشن

فرهنگ سازی — زمینه سازی

آگر — آتش

سقف — آسمانه

مسول — دست اندر کار

گرازان — خرامان

زادن — زاتن  (ژنتیکی)

رباعی — چهار پاره

دفعه — بار

مدیتیت — خود آرامی کردن

قرنطینه — چلبست

ویر — یاد

باعث — انگیزه

برخی — شماری

معنا — مانا

رسم — آیین

فارغ التحصیل — درس خوانده

مرجع — سر چشمه

اجتماع — همبود گاه

راجع به — در باره ی

عطر — بو

مینیاتور — نازک نگاری

میلادی — ترسایی

ثقیل — سنگین

لباس — رخت

استراحت — آسایش

خوشحال — شادکام

ناسیونالیسم — مردم گرایی

مطلب — سخن

عمومی — همگانی

شرکت کنندگان — باشندگان

ضربه — کوبه

صدا — آوا

مابقی — دنباله

بذر — برز

ادامه — پی گیری

رنسانس — روش نوین

هویت — شناسه

سلیقه — پسند

با تلاش — به کوشایی

ضبط کردن — برگیری

برق — کهربا

عقب رفتیم — پس نشستیم

محصول — فراورده

کلیپ — نماهنگ

پس از آن — پسایند آن

غنی کردن — بارور کردن

حرف — گپ

وسط — میان جا

حرف — گپ

پسایند — پس از آن

آنها — برای جانوران و اشیا بکار می رود

آنان — برای انسان بکار می رود

مرجع— سرچشمه

خوشه ی کوچک انگور — خوشک

اجتماع — هم بودگاه

مشورت — رایزنی

متنوع — جوراجور – گوناگون – رنگارنگ

مقدس — سپنتا

صبحانه — ناشتایی

حرفه و فن — پیشه و فن

سند — بنچاک

هم عقیده — هم اندیش

صدا — بانک

با شخصیت — خوش منش

افغانستان — کابلستان

یزدان — ایزدان

صلات — نماز

شاهد — گواه

فوق العاده — شاهکار

وستا — پنهان

اوستا — آشکار

عزیز — گرامی

مختص — ویژه

مشورت — رایزنی

رباعی — چهارپاره

ابن سینا — پور سینا

شیعه — پیرو

فکر گردن — گمان کردن

ملکه ی ذهن — شهبانوی اندیش

در ضمن — همچنین

لباس — رخت , تن پوش

تینا — یگانه

اطاعت — پیروی , پذیرش

هر چقدر — هر اندازه

جلد — پوشینه

انتظار — چشمداشت

تعریف کردن — گفتن

قرمز— سرخ

ساکت — خاموش

فعل — کارواژه

ادبیات — ادب

جراحی — کارپزشکی

کوه هند — کوه بلند

خرافات — کهنه انگاری

مستمر — پیوسته , پی در پی

شفق — پگاه

تاجیک — پارسی بان

علالسویه — برابر

عزیز — فرمند

جار — لوستر

آریایی — شریف

بغداد — بغ (خدا ) خدا داد

تفسیر — زند

کمچه — ملاقه

پادشاهی — شهریاری آرزو شده

خداداد — بغداد ( بغ- خدا )

برابر — عل السویه

زند — تفسیر

فرمند — عزیز

لوستر — جار

پادورزی — مخالفت

پارس — راستگو

آریایی — شریف ( نژاد نیست )

بسته ی گوهر — درج

نازنین — عزیز

پگاه — شفق

پدافند — دفاع

زهره — کیسه ی صفرای باد کرده

پارسی زبان — تاجیک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

]]>
https://ashahoo.com/%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/feed/ 0